X
تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ مسافر Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

به سلامتی اونایی که صداشون آروممون می کنه ، نگاهشون دیوونمون.......

به سلامتی همه اونایی که قبلابودن ، ولی دیگه              نیستن ..چون دیگه اونایی نیستن که قبلا بودن........

به سلامتی رد پاهای روی قلبمون ، به سلامتی اونایی که برا رفتن اومده بودن....

به سلامتی اونایی که حرمت نون و نمک      که       هیچ !          حرمت زخم هایی که باهاشون خورده بودیم رو هم نگه     نداشتن......

به سلامتی اونایی که دوست داشتیم مال ما باشن        ولی جلو چشممون مال یکی دیگه شدن....

به سلامتی اونایی که ارزو بودن ولی رویا شدن ........

به سلامتی اونایی که هر چقدرم بی معرفت باشن         بازم درگیرشونیم.......




تاريخ : جمعه هشتم فروردین 1393 | 13:15 | نویسنده : فرزام |
عید امسال خیلی سخت گذشت بهم .....
همش با گریه
خدا اون روزا ببره و نیاره
آپلود عکس



تاريخ : چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 11:26 | نویسنده : فرزام |
 نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد ...

نمی دانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد....

آپلود عکس



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 14:41 | نویسنده : فرزام |
حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 13:34 | نویسنده : فرزام |
این روزهــــــــا زیــــــــــــادی ســــاکت شــــــده ام.

حرفهایم نمی دانم چرا به جای گلو،

از چـــشــمـــــــهایــــــم بیــــــــــرون می آینـــــــد !!



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 13:31 | نویسنده : فرزام |

تحویل نمیگیرم سالی را که بدون تو . . . تحویل شود . . .

.
.
.
.
.
.
.
.
.
محبت هایت را شمردم . . .
درست بود
اما بیا این عشقت راپس بگیر . . .
گوشه ندارد . . .



تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 18:57 | نویسنده : فرزام |

دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم .

در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم

و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند.

کم کم به این باور می رسم که سرنوشت ، نثر ساده ایست از حسرت و اشک که

حرفی برای گفتن ندارد.

به صفحات بهاری با تو بودن می رسم . بنفشه هایی که از بالای واژه ها سر می

زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند.

آپلود عکس



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 9:17 | نویسنده : فرزام |
همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

که چگونه…..!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

آپلود عکس



تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 9:11 | نویسنده : فرزام |


خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست !
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و
با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!
اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم...
... میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا...!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟؟!
خسته ام ....
از تو ....
از خودم....
از همه ی زندگی .....
میخواهم بکشم کنار !
از تو ... از خودم.....
از همه ی زندگی ...


آپلود عکس 


آپلود عکس

تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 23:21 | نویسنده : فرزام |
زیر دووش به کاشی های حموم خیره میشی..
غذاتو سرد می خوری..
ناهار ها نصفه شب، صبح ها ؛ شام!
لباسهات یه جووریه انگار بهت نمیان
ساعتها به یه آهنگ تکراری گووش می کنی
و هیچ وقت آهنگو حفظ نمیشی!شبها تاصبح بیداری و فکر میکنی...
تنهائی از تو آدمی میسازه؛
که دیگه شبیه تو نیست...

آپلود عکس

آپلود عکس



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 10:54 | نویسنده : فرزام |

امشب با مشروب تنها بیدارم....

میرم به سلامتی عشقی که منو سوزوند... سوزوندمش اما خاکسترشو دور نریختم...

میرم به سلامتی اونی که گفت تا اخرش میمونه...اما نفهمیدم اخرش اینجایی که الان وایسادم .

میرم به سلامتی رفیقی که جونمو واسش میدادم... اما جونمو نگرفت ابرومو گرفت...

به سلامتی اونی که دلمو میخواد... اما نمیدونه دلم هنوز به نام یکی دیگست...

میرم به سلامتی مادرم که هیچوقت نفهمید اشکام از دندون درد نیست از بی کسیه

میرم به سلامتی خاطره هاش که از خودش وفادارتر بودن...

این پیک اخره...

میرم به سلامتی اونی که میگم فراموشش کردم... اما تو باور نکن... 

آپلود عکس


دلــــــــــم تنگ شده واسه تلفن حرف زدن هر شبمون واسه صبح بخـــیر گفتن هامون واسه مسیج بازی هامون .. واسه ..کجایـــی عشقم ؟واسه مواظب خـــودت باش دلـــــــــم تنگ شده واسه رویاهامون واسه آرزوهامون واسه قول هامون واسه همه اون چیزایی که قرار بود بشه امــــــــــا نشد !! دلــــــــم حتی واسه دعواهامون غر زدن و بحث و کل کل آخــــــرش گوشی قطع کرن هامون امــــــــــادو ساعت نشده آشتی کردنـــمون دلــــــــــم واسه تــــــوو واسه روزای خوبی که باهات داشــــــــتم پر میزنه میفهمـــــــــــــــــــــی پــــــــــر میزنه





تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 10:38 | نویسنده : فرزام |

کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد...

گل بخر گفتم برای کی؟ گفت برای هدیه دادن ب عشقت!...

گفتم اگه عشقم ب عشقش هدیه داد چی؟...

لحظه ای سکوت کرد و گفت گل هایم فروشی نیست!!!!!!!!


آپلود عکس



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 12:14 | نویسنده : فرزام |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد . . .

     نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . . .

             ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد . . .

                          گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                                          گستاخ و بازیگوش!

که او یکریز و پی در پی ، دم گرم خویش را

                                                 در گلویم سخت بفشارد

                              تا بدین سان بشکند دائم

                                                  سکوت مرگبارم را . . . 

آپلود عکس



تاريخ : جمعه بیستم دی 1392 | 12:30 | نویسنده : فرزام |
به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد
به سلامتی رفیقی قول رو به من دادو به دیگری وفا کرد
به سلامتی من که بهش قول دادم و هنوز رو قولم هستم

آپلود عکس



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | 20:12 | نویسنده : فرزام |
خدایاااااااااااااا
نمیتونم تحمل . نمیدونی چقدر سخته
یار را ................................با یار دیدن.
آپلود عکس


آپلود عکس



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | 11:25 | نویسنده : فرزام |
ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ
ﭘﺮﻧﺪﻩ…!
ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻱ
ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ”ﻗﺤﻄﻲ
ﻋﺎﻃﻔﻪ”ﻫﺎﺳﺖ… …!!!

آپلود عکس
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
مترسک آنقدر دست هایت را باز نکن ،
 کسى تو را در آغوش نمیگیرد ،
ایستادگى همیشه تنهایى دارد

آپلود عکس



تاريخ : سه شنبه هفدهم دی 1392 | 10:18 | نویسنده : فرزام |

به سلامتی اونو یارش ........... منو  یادش

آپلود عکس" />




تاريخ : سه شنبه هفدهم دی 1392 | 9:12 | نویسنده : فرزام |
آپلود عکس"


این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما غوغایی
ست درونم …. نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای در پیش رو را و اینکه
چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد در زنده نگه داشتن تمامشان!
نمی دانم .

آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که

میخواند و نگاهی رو به آسمان

نگاه میکنم این روزها …این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را !



تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1392 | 22:45 | نویسنده : فرزام |
آپلود عکس" />



تاريخ : سه شنبه دهم دی 1392 | 22:57 | نویسنده : فرزام |

تسلیم نشوید ،

آغاز همیشه

سخت ترین مرحله است.



همه کسانی که به زندگی شما

وارد میشوند ، دلیلی دارد

یا شما برای انها برای تغییر

زندگیتان نیاز دارید ، یا خود

کسی هستید که زندگی

انها را تغییر خواهید داد.


از اینکه بهم دروغ گفتی

ناراحت نیستم ، از این ناراحتم

که از این به بعد تو را نمیتوانم باور کنم


غرور گفت : غیر ممکن است .

تجربه گفت : خطرناک است .

عقل گفت : بیهوده است .

دل زمزمه کرد : امتحانش بکن .


نمیتوانید برای همه به حد کافی خوب باشید ،

      اما برای کسی که لیاقتتان را دارد

                        بهترین

                       خواهید بود 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 20:25 | نویسنده : فرزام |
بازم اومدو رفت ولی هنوز بهش نرسیدم..................



آپلود عکس" />



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 10:22 | نویسنده : فرزام |
من تمـــــام شــــــــعرهایم را


در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !


و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی

...

دســـــــــت خالی ,حیرت زده


از شاعر بودن استعفا خواهم داد!


نقــــــاش میشوم


تا ابدیت نقش پرواز را


بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا


خواهـــــــم کشید.




تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 13:35 | نویسنده : فرزام |

در دیاری که نیست کسی یار کسی


کاش ...که یا رب به کسی نیفتد کار کسی



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 | 8:14 | نویسنده : فرزام |

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

.
.
.
سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .
.
.
.
به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست . . .

بقیشو تو ادامه مطلب بخونین.....
.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 | 16:30 | نویسنده : فرزام |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه

خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 | 12:28 | نویسنده : فرزام |
چه رسم جالبی است !

محبتت را میگذارند پای احتیاجت،صداقتت را میگذارند پای سادگیت،

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بی کس و محتاج ...!




تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 22:46 | نویسنده : فرزام |
روی دلی نوشته بود"شکستنیست مواظب باشید!"

  روی دلم نوشته ام"شکسته است!

راحت باشید!


راحت باشید!


راحت باشید!



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 22:42 | نویسنده : فرزام |

گاهی دوست دارم بدون پلک زدن به سیگار فقط بشینم و نگاه کنم که سیگار چگونه میسوزد ،شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من...!



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 22:29 | نویسنده : فرزام |
مهم نیست که از بیرون چه طور به نظر میام،کسانیکه درونم رو میبینن برام کافین !

برای اونهایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم...

همونای که همون بیرون بمونن براشون کافیه ....!



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 22:18 | نویسنده : فرزام |

- قصه از اونجا شروع شد که خیلی عصبانی بود؛گفت :

اگه دوسم داری ثابت کن.گفتم چه جوری؟

تیغو برداشت و گفت رگتو بزن گفتم مرگ و زندگی دست خداست !

گفت پس دوسم نداری!

تیغ رو برداشتم و رگمو زدم...وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم ،آروم زیر لب گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی...!!!



تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 22:12 | نویسنده : فرزام |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.